تبليغاتX
پیاده باید رفت

58

سلام.

یه مدتی هست که خیلی درگیر هستم.

دعام کنین.

 

ـــ هی غریبه!!! منتظر باش...

!! نوشته شده توسط غریبه | 7:30 | دوشنبه 30 آذر1388 •

57

 

پیش بی درد دمی صحبت از درد مکن ، شاخ سبز دلت را به خطا زرد مکن ، مرد اگر نیست در آن شهر

ولی کوه که هست ، تکیه بر کوه کن و تکیه به نامرد مکن .

 

ـــ هی غریبه!!! دیگه مواظب هستم...

!! نوشته شده توسط غریبه | 23:0 | شنبه 14 آذر1388 •

56

سلام.

خیلی سخت بود.دوباره شکست خوردم.

آره بهت می گم که بدونی.شکست سنگینی هم خوردم.

فکر کنم به دعاهایی که می کنی داره جواب میده.

به اون خدایی که داری پیشش دعا می کنی از طرف من بگو هرگز کوتاه نمیام.

من سر سخت تر از اونی هستم که فکرشو می کنی....

 

ـــ هی غریبه!!! من تا آخره راهمو میرم...

 

!! نوشته شده توسط غریبه | 22:20 | سه شنبه 10 آذر1388 •

55

من از آن یکی گزیدم که جز آن یکی ندیدم...

 

ـــ هی غریبه!!! سخت دارم همه ی تلاشم می کنم...

!! نوشته شده توسط غریبه | 19:27 | یکشنبه 1 آذر1388 •

54

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم و ...

و یک حس غریب تنهایی

که به صد عشق و هوس می ارزد...

......................................................

مرسی بابت این...

 

ـــ هی غریبه!!! کم کم داره وقتش می رسه!!!

!! نوشته شده توسط غریبه | 7:41 | دوشنبه 25 آبان1388 •

53

 گنجشکی به خدا گفت : لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خسته گی هام ، سرپناه بی کسی هام ،

طوفان تو آن را از من گرفت!

 کجای دنیای تو را گرفته بود؟

 خداوند گفت: ماری در راه لانه ات بود، تو خواب

بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پرگشودی ! ! !

چه بلاها از تو به واسته ی

محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

ـــ هی غریبه!!! دارم فکر می کنم بهت...

 

!! نوشته شده توسط غریبه | 9:40 | جمعه 15 آبان1388 •

52

خوشحالی که دلمو شکستی؟؟؟


بدان ای نازنین آنچه شکستی تصویر زیبای خودت بود که در دلم ساخته بودی.

 

ــــ هی غریبه!!! به من اطمینان داشته باش...

!! نوشته شده توسط غریبه | 23:34 | یکشنبه 10 آبان1388 •

51

 میگویند : دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی از آن نمی گیرد!!

زمانی باور نمی کردم ولی بگمانم همین طور است

ادعای خدا پرستیمان دنیا را سیاه کرده؛  ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم.

غرورمان را بیش از ایمان باور داریم و می پرستیم . حتی بیشتر از عشق!!

این روز ها هوس کوچ به سرم زده؛  از این بی دلی ها خسته شدم.

دستانم را به دستان هیچ کس می سپارم .

درد دل می کنم با درختان. دیوانگی هم عالمی دارد

فهمیدم که زندگی هیچ است؛  آرزو هم  سراب

خوب فهمیدم که گل ها هم می توانند سنگدل باشند . سرد و سنگ

اری همه چیز و  همه کس  میتوانند؛ میتوانند

اما چه زیبا گفته اند ...

تفکر واژه ی محکمی ایست برای گفتن ناسزا به هر چه عشق 

 

ـــ هی غریبه!!! من همین می مونم...

 

!! نوشته شده توسط غریبه | 23:32 | چهارشنبه 6 آبان1388 •

50

شبیه یه قایقم که بعد مدتها معلق بودن توی دریا،بعد اون همه فراز و نشیب،بعد اون همه هیجان و

اضطراب،بعد اون همه سختی،بعد اون همه لذت بردن از تابش آفتاب، حالا به گِل نشسته باشه...

 تو میدونی به گِل نشستن چه حسی داره؟

من هنوز نمی دونم!

 

ـــ هی غریبه!!! متنفرم...

!! نوشته شده توسط غریبه | 10:10 | دوشنبه 4 آبان1388 •

49

تنفر...

یه حس خوبه...

یه چیزی مثل عشق محکم و همیشگی...

 از تو متنفرم.

                  از تـــــــــو متنفــــــــــرم....

 

ـــ هی غریبه!!! من همیشه روی حرفام هستم...

 

!! نوشته شده توسط غریبه | 19:25 | جمعه 1 آبان1388 •

48

می خوام بدونم تنفر به چی می گن؟

اون چیزی که در مقابل عشق هستش.

هان؟؟؟

 

ـــ هی غریبه!!! هنوز کم نیاوردم...

!! نوشته شده توسط غریبه | 11:40 | سه شنبه 28 مهر1388 •

47

یه حس بدی دارم توی این یک هفته...

دارم فکر می کنم...

 

ـــ هی غریبه!!! روزگار غریبیست...

!! نوشته شده توسط غریبه | 0:4 | یکشنبه 26 مهر1388 •

46

آرام در وجودم میخیزی

جان میگیری و "من" میشوی ، و من "تو"

آرام در خیالم میگذری و من در تو جاریم

اینک ...

آرام از من میگذری ...

و نمیگویی

این منم که

آرام آرام جان میسپارم ...

 

ـــ هی غریبه!!! تا آخر هستم...

!! نوشته شده توسط غریبه | 6:25 | شنبه 18 مهر1388 •

45

دو سال گذشت...

و از فردا اغاز می شود سال دیگری.

من تمام لحظه لحظه هایش را زندگی کردم و هر لحظه نابود شدم.

به تو می گویم...

دوباره به دنیا بیا

نپرس چگونه و یا چطور ؟

تنها دوباره به دنیا بیا ! ...

چشمانت را ببند

و باز کن ! ..

این تولدی دیگر است.

 

ـــ هی غریبه!!! بازم روت حساب باز کردم...

 

!! نوشته شده توسط غریبه | 10:59 | سه شنبه 14 مهر1388 •

44

پوست می اندازم... لایه لایه... از درون ...

روز ...ذره ذره... کنده می شود... دود می شود  ...

کاش هنوز هم می توانستم ...

 

ـــ هی غریبه!!! بهم قدرت بده...

!! نوشته شده توسط غریبه | 23:0 | شنبه 11 مهر1388 •

43

حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمی گیرم.

 دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم.

 باز سرنوشتو انتهای آشنایی.باز لحظه های غم انگیز جدایــــــــــی.

باز لحظه های ناگذیر دل بریدن.

بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن.

پای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالم.

تا منو ببخشی آخر تا دلت بسوزه کم کم.

مثل آیینه روبرومه حس با تو بودن من.

                  دارم از دست تو میرم عاشقی کن منو نشکن.

................................................................................................

این آهنگو وقتی شنیدم انگار دنیا یه طوری شد برام.

فعلآ می خوام تنها باشم...

تنهای تنهــــــــــــا............

 

ــــ هی غریبه!!! باز لحظه های ناگذیر دل بریدن...

!! نوشته شده توسط غریبه | 0:27 | پنجشنبه 9 مهر1388 •

42

توی این چند روز که مثل کابوس گذشت.من نابود شدم.

                                                                        نابود نابود....

        من دیگه یه مرده هستم...

                                            اینو فقط تو می دونی.

می خوام کلی بنویسم ولی مغزم هنگ کرده...

تا یه مدت مغزمو تعطیل اعلام می کنم...

 

ـــ هی غریبه!!! باهات عهد بستم.پس مثل همیشه محکم هستم...

 

!! نوشته شده توسط غریبه | 23:28 | سه شنبه 7 مهر1388 •

41

دارم خفه می شم.

وقتی تموم دنیات نابود میشه.

وقتی می بینی بازم همه ی دوروبرت پر از دروغه...

وقتی همه دنیات بهت دروغ می گه.

وقتی می بینی واسه گذشتن ثانیه ها فقط وجودت ارزش داشته.

وقتی واسش مهم نیستی.

دیگه حالم از همه بهم می خوره.

می خوام تنهای تنها باشم.

ولی بدون وجود تو که ...

دیگه هیچ جا جای من نیست.همه جا احساس خفه شدن دارم.

ولی نه من کسی نیستم که جا بزنم.باید تحمل کنم.

بازم صبر می کنم.من برنامه هامو دوست دارم و می خوام برسم بهشون...

منتظر باش...

 

ـــ هی غریبه!!! من کم نمیارم هیچوقت...

 

!! نوشته شده توسط غریبه | 0:30 | شنبه 4 مهر1388 •

40

 

خیابان در تنهایی خود غرق است

و نگاه منتظرش بر رهگذریست

که نادانی به او جرأت داده است

تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد

خانه در تنهایی خود غرق است

و حضور ره نوردی را می نگرد

که گامهایش لحظه ای

سکوت سنگین خانه را شکسته است

آسمان در تنهایی خود غرق است

و گذار پرنده ای را می خواهد

که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید

و من در تنهایی خودم غرقم و به روزی می اندیشم

که دیگر نباشم

جمله آخر

خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید همان لحظه ای که تصور میکنی به آخر دنیا رسیده ای ،درست

در نقطه آغاز هستی

 

ـــ هی غریبه!!! محکم باید بود...

 

!! نوشته شده توسط غریبه | 0:36 | جمعه 3 مهر1388 •

39

 

اندکي آهسته تر زير اين باران بمان ،

                                                ابر را بوسيده ام تا بوسه بارانت کند.

 

ـــ هی غریبه!!! عده ای مثل قرص جوشانند....

!! نوشته شده توسط غریبه | 1:26 | دوشنبه 30 شهریور1388 •

38

با سکوت خيلي از مشکلها خود به خود حل ميشه

وقتي ميخواي کسي ندونه که عاشقي

وقتي بخواي هيچکس نفهمه دلگيري

وقتي نخواي کسي بدونه ازش بدت مياد

و حتي وقتي که داري تو تنهايي پرپر ميزني

سکوت چقدر ميتونه به آدم کمک کنه

وقتي به وقتش ازش استفاده کنيم

                  اما

      خيلي وقتها

نبايد سکوت کرد و ما سکوت ميکنيم

مثل وقتي که آخرين فرصت و

                         از دست ميديم براي گفتن...

 

ـــ هی غریبه!!! تو از دست نده فرصتو...

 

!! نوشته شده توسط غریبه | 2:44 | پنجشنبه 26 شهریور1388 •

37

 

من...

    تو...

         هیچوقت مثل بقیه نمی شه.

 

ـــ هی غریبه!!! تو هم اطمینان داشته باش...

!! نوشته شده توسط غریبه | 0:20 | چهارشنبه 25 شهریور1388 •

36

 

ايستاده

در انتهای زمین،

در امتداد جنون،

نهایت تاریکی و

ابدیت تنهایی

نظاره گر روزهای رفته بر باد و

ویرانه های خاموش.

                           تو هستی...

                                            من...

 

ـــ هی غریبه!!! بی نام و بی نشان ........

!! نوشته شده توسط غریبه | 0:21 | دوشنبه 23 شهریور1388 •

35

 

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

          به نرده های ایستگاه رفته

                                    تکیه داده ام!

 

ـــ هی غریبه!!! برای همیشه می مانم .....

!! نوشته شده توسط غریبه | 3:36 | جمعه 20 شهریور1388 •

34

 راستی در این هفته ی بی ترانه کجا بودی؟

کجا بودی که صدای من و این دفتر سفید،

به گوشت نمی رسید؟

تمام دامنه ی دریا را گشتم تا پیدایت کردم!

آخر این رسم و روال ِ رفاقت است،

که در نیمه راه رویا رهایم کنی؟

می دانم!

تمام اهالی این حوالی گهگاه عاشق می شوند!

اما شمار آنهایی که عاشق می مانند،

از انگشتان دستم بیشتر نیست!

 

ـــ هی غریبه!!! من موندم...

!! نوشته شده توسط غریبه | 2:28 | پنجشنبه 19 شهریور1388 •

33

 

تو به روی من می خندی و من به آبروی رفته

حالا خودت ببین چه فرقی است میان خنده های ما ؟

هر چند این روزها

دیگر کسی مجالی به بهانه های بغض گرفته برای هیچ حادثه ای ندارد

اما هنوز هم خیلی ساده

به همهمه های دور و قافیه های بی شرم

بهانه گیر یک مشت خرافه و چرندیات طبع هوسناک دیگران می شویم

تو را نمی دانم 

ولی امان من و ورق پاره های کهنه ام را به خدا

تمام این خنده های لب پریده بی امان بریده است  .

 

ـــ هی غریبه!!! آروم نمیشی حتی واسه لحظه ای...

!! نوشته شده توسط غریبه | 23:14 | چهارشنبه 18 شهریور1388 •

32

 

شاید هر دو از خواب پریده باشیم که از اینجا به بعد را چیزی یادمان نمی آید

شاید اصلا کسی داشت ما را همیشه دعا میکرد

اما ما خود معصیت کردیم و به غضب اتاق کوچکمان گرفتار شدیم

شاید هم ...

                  نمی دانم !

هر چه هست امروز حس ناتمام این تاریخهای نخ نما شده

مرا به وسعت تکراری همان روزی می برد که تو را به ناگهان برای اولین بار دیدم

آن روز تو با من دست دادی

اما بعد از آن من همه چیزم را از دست دادم، اما...

 

هی غریبه!!! می خوام همه چی درست بشه.می فهمی؟؟؟

 

!! نوشته شده توسط غریبه | 3:10 | چهارشنبه 18 شهریور1388 •

31

 چند روز رفتی...

خوب نمی شد که مخالفت کنم.می خوای با من باشی...می خوای از خودت اطمینان پیدا کنی...

می خوای دیگه بی معرفتی نکنی...می خوای تا آخرش باشی.

یعنی تو می تونی؟؟؟

حوصله ام سر رفته از این صحنه

نمی دانم چرا نورش مدام به همان جایی می تابد که من و تو آنجا نیستیم ؟

با این همه تو اگر خودت را پیدا کنی من انگار همه چیزم را یافته ام 

فقط برای پیدا کردن راه به بیراهه نرو !

که در غیر این صورت روز و شب ما

تعبیر همان اتفاقی خواهد شد که قرار بود تو را پشت من و مرا در مشت تو

برای همیشه به یک خواب نقره ای بسپارد و بس ...

 

ـــ هی غریبه!!! چه باید کرد با این دل ِزخمی؟

 

!! نوشته شده توسط غریبه | 0:39 | سه شنبه 17 شهریور1388 •

30

 

من تو را با تمام آنچه داشتم خریدم

اما تو مرا به یک هزارم آنچه داشتی فروختی 

با این همه هر دو سود کردیم

چرا که من با دل خریدم و تو با دلیل فروختی

حالا می فهمم چرا این روزهای آخر من مدام با خودم حرف میزدم اما تو از خودت

هر چند دیگر گله ای نیست !

هوای ذهن من این روزها پر از هجاهای هاشور خورده و سردردهای خط خطی شده است

اگر چه سالهاست پا گرفته ام با فنجان قهوه و نقشهای زندگی ام !

اما هنوز مثل دیگران خوب نمی شناسم

قائده بازی با تاسهای مات و مبهوت به داشته هایم را وقتی می چرخند به دور هاله های ذهنی ام

دلم میخواهد مثل همیشه خودم باشم اما نمی توانم

من جا مانده ام از خودم

اگر نمانده بودم هرگز آنگونه باور نمی کردم که حتی خودم هم باور نکنم

و حالا باید هم این افسوس

همچون هجوم سردی باشد بر پیکره ترد تنهایی من

و عجیب نیست عبور ثانیه های مبهم انتظار از کنار علاقه های من

خدایا ! تنها از تو میخواهم الفبای جنونم را حتی به مصلحت خودت هم تغییر ندهی 

فقط مرا از این رنگ سمج سرخ رها کنی و آنگونه که خودم میخواهم به باور دوباره ام برسانی

آمین ...

 

ـــ هی غریبه!!! بی تابم چه کنم؟.....

!! نوشته شده توسط غریبه | 0:20 | دوشنبه 16 شهریور1388 •

29

 

تو دستت بند است ، من پایم گیر

حالا کیست منصفانه قضاوت کند حق با کداممان است ؟

هر چند شاید نیازی هم به قضاوت نباشد

زبان تو و قیافه من ، تمام ناگفته ها را داد می زنند

ولی با این همه  یک چیز را فراموش نکن !

اگر چه به سختی رنج می برم از کنترل احساساتی که دیگران آن را به سادگی بروز می دهند

اما هنوز نرسیده ام آنجایی که بگویم : مرگ کشیدن دندان لقی است به نام زندگی.

 

ـــ هی غریبه!!!  نمی دانی که........

!! نوشته شده توسط غریبه | 22:1 | شنبه 14 شهریور1388 •

RSS